ای دوست

 

اشکی که بی صداست

پشتی که بی پناست

دستی که بسته است

پایی که خسته است

دل را که عاشق است

حرفی که صادق است

شعری که بی بهاست

شعری که آشنا ست

دارایی من است

ارزانی شما


مرز خواستن !

مرز خواستن !

چه زيباست بخاطر تو زيستن ...

 

 

 

و براي تو ماندن... به پاي تو بودن... و به عشق تو سوختن !

 

 

و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن و براي تو گريستن ... !

 

اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگيست ... !

 

 

 

بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست ... !

 

 

 

چه زيباست بخاطر تو زيستن ...

 

 

 

ثانيه ها را با تو نفس کشيدن ... زندگي را براي تو خواستن ... !

 

 

 

چه زيباست عاشقانه ها را براي تو سرودن ... !

 

 

 

  بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگي... ! 

 

 

 

 چه زيباست بيقراري براي لحظه ي آمدن و بوئيدنت ... !

 

 

 

براي با تو بودن و با تو ماندن ... براي با هم يکي شدن ... !

 

 

 

کاش به باور اين همه صداقت و يکرنگي مي رسيدي !

عشق افقي